(خواستگاری! قسمت دوم)
در همين افکار هستم که ناگهان صدايش من را بخود می آورد - شما چی ؟ با دستپاچگی جواب می دهم ، - من؟ منظورتون چيه؟
- معيار های شما چيه؟
-معيار های من...
آرام آرام شروع می کنم..مثل هميشه ..با مکثهای تاثير گذار...با خود می گويم، بايد جادويش کنم ..
می گويم..- تنها چيزی که از ابتدا در زندگی من جريان داشته ، علاقه و عشق به موسيقی هست .آرزوی من در زندگی، ازدواج با شخصی است که درک عميقی از هنر داشته باشد.
حالا ديگر چونه ام حسابی گرم شده و همه چيز هايی را که معمولا در چنين مجالسی می گويم ، کم کم بخاطر می آورم.......ادامه می دهم که :- من سورئاليست هستم و در زندگيم صداقت و صراحت حرف اول را می زند.
در مورد همه چيز حرف می زنم....در مورد تئاتر، فيلم ، کامپيوتر ، د يجيتال ، کازانتزاکيس ، سورئاليسم ، دکتر سروش ، پلوراليسم و ...
با دستپاچگی می گويد - وای شما همه چيز بلديد و همه کار کرديد...جدا جالبه
لبخند پيروز مندانه ای می زنم...باز هم با بد جنسی خيلی چيز ها رو تيتر کرد ام و زدم توی سريکی ....
...........................................................................
...........................................................................
حالا دارم بر می گردم. ..با خواهرم تنها شدم..خواهرم می گويد..خوب نظرت چيه؟ ..سکوت می کنم...کمی مضطرب هستم. خواهرم اضطرابم را می فهمد و می گويد - آهان....فکر کنم دوستش داری...
باز هم می خندم. خواهرم هم می خندد. او را جلوی محل کارش پياده می کنم. با سرعت به راه می افتم . نيم ساعت است که از زمان قرارم با نازنين گذشته . خيلی دير شده...بايد زود برسم ، و گرنه نازنين باز هم، در هم و بر هم بودن و بی نظميم را بر سرم می کوبد. در راه با خودم فکر می کنم که اين دختر ، جدا دختر خوبی بود...نازنين هم دختر خوبی است.
پشت چراغ قرمز می ايستم . راننده ماشين کناريم يک دختر خانم خوشگل و عينکی است..به او نگاه می کنم و می خندم. ..با خودم می گويم ، ای کاش می شد با او از سورئاليسم حرف بزنم...چهره اش را اسکن کرده ام و مشغول تجسم کردن بدن لخت او هستم......بعضی جا های بدنش برايم گنگ است.. ..
صدای بوق ممتد ماشين ها مرا به خود می آورد........وای ..حالا نازنين چهل دقيفه است که منتظر من است....
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۰
(خواستگاری! قسمت اول)
در راه بخودم می گويم ، نگران نباش سپهبد ، زود تمام می شود. اين ششمين باری است که خواهرم برای سرو سامان گرفتنم بزور من را به خواستگاری می برد . باز هم نگران شده ام. نگران ديدن يک چهرهً جديد و نگران اينکه حرفهايم را بايد برای چندمين بار از اول تا آخربرای کسی بزنم.
راستی بايد از کجا شروع کنم؟ چه بايد بگويم؟ از هنر ، موسيقی ، نوشتن و يا از آشپزی ، اخلاق و حرف شنوی ؟ سا لهاست که بين سنت و مدرنيته دست و پا می زنم و هنوز که هنوز است نفهميده ام که احساساتم به يک مرد روستايی متعصب ايرانی بيشتر شبيه است و يا به يک آدم خيلی مدرن در غرب!..در همين فکرها هستم که خواهرم می گويد : - محل کارش همينجاست . همين گوشه ها پارک کن تا برگردم.
ماشين باز هم ،در هم و بر هم و کثيف است. روی صندلی عقب پوست تخمه ريخته . بی اختيار دستمالی بر می دارم و با دقت صندلی را تميز می کنم ..با خود می گويم ، شايد او همانی باشد که سالهاست با خانواده ام بر سر انتخابش کلنجار می روم...دختری که آميزه ای از سنت و مدرنيته را در درونش داشته باشد...
به موسيقی آرامی گوش می کنم تا شايد نگرانيم کمتر شود . با آينهً ماشين محل کارش را زيرنظر دارم..کم کم پيدايشان می شود. بايد خودم را آرام و کمی خجالتی نشان بدهم. اين درسی است که از خواستگاری رفتنهای زياد ياد گرفته ام...ماشين را روشن می کنم تا به سمت گوشه دنجی برای حرف زدن برويم. گفتگوی گرمی بين او و خواهرم شروع شده..همکار بودن او و خواهرم من را در حاشيه قرار داده..
تجربه ده سال بيرون رفتن با اين و آن بمن ياد داده که دنج ترين و مناسب ترين جا برای حرف زدن در تهران لابی هتل هاست..وقتی به آنجا می رسيم هنوز بحث کاری بين او و خواهرم جريان دارد. ناکهان خواهرم ساکت می شود. مثل اينکه يادش آمده که برای چی بيرون آمديم....
- راستی معيار های شما و توقعات شما از يک زندگی چی هست؟.....اين لوس ترين و استاندارد ترين سوالی بود که خواهرم می توانست بپرسد...دخترک گيج شده .. شايد پاسخ های کلاسيک به اين سوال را يادش رفته..دوست دارم آرام در گوشش جواب اين سوال رو بگويم تا دختر از نگرانی در بياد...
- راستش معيار.....نمی دونم چی بگم ...ولی...
چهرهاش را خوب اسکن کرده ام .. باز افکار نا جور بسراغم اومده ..سرم را پائين انداخته ام و مشغول تجسم کردن بدن لخت او هستم...بعضی جا های بدنش برايم گنگ است...با خود می گويم ، هی سپهبد ، کجائی؟......در همين افکار هستم که ناگهان صدايش من را بخود می آورد...
در راه بخودم می گويم ، نگران نباش سپهبد ، زود تمام می شود. اين ششمين باری است که خواهرم برای سرو سامان گرفتنم بزور من را به خواستگاری می برد . باز هم نگران شده ام. نگران ديدن يک چهرهً جديد و نگران اينکه حرفهايم را بايد برای چندمين بار از اول تا آخربرای کسی بزنم.
راستی بايد از کجا شروع کنم؟ چه بايد بگويم؟ از هنر ، موسيقی ، نوشتن و يا از آشپزی ، اخلاق و حرف شنوی ؟ سا لهاست که بين سنت و مدرنيته دست و پا می زنم و هنوز که هنوز است نفهميده ام که احساساتم به يک مرد روستايی متعصب ايرانی بيشتر شبيه است و يا به يک آدم خيلی مدرن در غرب!..در همين فکرها هستم که خواهرم می گويد : - محل کارش همينجاست . همين گوشه ها پارک کن تا برگردم.
ماشين باز هم ،در هم و بر هم و کثيف است. روی صندلی عقب پوست تخمه ريخته . بی اختيار دستمالی بر می دارم و با دقت صندلی را تميز می کنم ..با خود می گويم ، شايد او همانی باشد که سالهاست با خانواده ام بر سر انتخابش کلنجار می روم...دختری که آميزه ای از سنت و مدرنيته را در درونش داشته باشد...
به موسيقی آرامی گوش می کنم تا شايد نگرانيم کمتر شود . با آينهً ماشين محل کارش را زيرنظر دارم..کم کم پيدايشان می شود. بايد خودم را آرام و کمی خجالتی نشان بدهم. اين درسی است که از خواستگاری رفتنهای زياد ياد گرفته ام...ماشين را روشن می کنم تا به سمت گوشه دنجی برای حرف زدن برويم. گفتگوی گرمی بين او و خواهرم شروع شده..همکار بودن او و خواهرم من را در حاشيه قرار داده..
تجربه ده سال بيرون رفتن با اين و آن بمن ياد داده که دنج ترين و مناسب ترين جا برای حرف زدن در تهران لابی هتل هاست..وقتی به آنجا می رسيم هنوز بحث کاری بين او و خواهرم جريان دارد. ناکهان خواهرم ساکت می شود. مثل اينکه يادش آمده که برای چی بيرون آمديم....
- راستی معيار های شما و توقعات شما از يک زندگی چی هست؟.....اين لوس ترين و استاندارد ترين سوالی بود که خواهرم می توانست بپرسد...دخترک گيج شده .. شايد پاسخ های کلاسيک به اين سوال را يادش رفته..دوست دارم آرام در گوشش جواب اين سوال رو بگويم تا دختر از نگرانی در بياد...
- راستش معيار.....نمی دونم چی بگم ...ولی...
چهرهاش را خوب اسکن کرده ام .. باز افکار نا جور بسراغم اومده ..سرم را پائين انداخته ام و مشغول تجسم کردن بدن لخت او هستم...بعضی جا های بدنش برايم گنگ است...با خود می گويم ، هی سپهبد ، کجائی؟......در همين افکار هستم که ناگهان صدايش من را بخود می آورد...
شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۰
(يک نامه ...قسمت دوم)
از پنجره ای صدای بحث بگوش می رسيد...نجوا های در هم و بر هم...نگهبان می گويد:آقا ، از اين پنجره سالهاست که صدای بحث می آيد..بوی سيمان همهَ فضا را پر کرده است..
اينبار پا را روی پدال گاز فشار دادم.بيشتر و بيشتر ، تا از انبوه بلوکها و سيمانها رها شوم...با خود می گويم راستی فاطمهَ من در لابلای کدام بلوک سيمانی خوابيده است؟ آيا امشب هم چشمانش خيس است..انگار صدايش را می شنوم ..رو به برادرش می کند..:احمد جان دلم خيلی گرفته...خيلی زياد..و هق هق گريه اش در انبوه سيمانها گم می شود....شايد بهتر است بر گردم و فاطمه را بدزدم ...ولی نه...خسته ام و بوی سيمان سخت آزارم می دهد.....
از ديشب تا به حال دارم سا کم را می چينم . قصد سفر دارم. سفر به جايی که سالهاست آنجا فرياد می زنم. يادت هست روز اول کجا من را پيدا کردی؟ در لا بلای سيم ها و با يک IP که Valid هم نبود..لباسم را مرتب کرده ام. درجه هايم را بار ديگر روی شانه هايم می زنم و يک خط قرمز بر روی آنها می کشم که نشان دهندهَ شورش من است. باز دلم مثل هميشه شاد شده است و احساس خوشبختی عميقی می کنم..ولی حس می کنم که يک چيز جديد در درونم رشد کرده ..شايد آتشکده ای باشد که روز اول با فندکت روشن کردی...آتشم بوی سيگار مور می دهد...
من رفتم........من رفتم.....ولی عزيز دلم، من هم چيزی در وجودت کاشتم که شايد سالها و سالها بعد وقتی که در يک غروب غم انگيز در لابلای بلوک های پنج طبقه، نه طبقه و دوازده طبقه قدم می زنی حسش کنی........صدای يک فرياد در اعماق وجودت......و يا نعرهَ مردی که از شدت آزادی و آزادگی سر به بيابان گذاشته....اگر چنين چيزی شنيدی ، خيلی زياد به من فکر کن و بعد به خانه آن دختر که به خدا فحش می دهد برو، و بر سر خودت ، خودم، معيارهايت و معيارهايم خيلی بلند داد بکش ....آنقدر بلند که پسرکان هجده سالهَ شهرکتان ، به جای سيمان ، فرياد و ضجه و اعتراض به دخترکان تعارف کنند...همين......
سپهبد شورشی ....سورنا
از پنجره ای صدای بحث بگوش می رسيد...نجوا های در هم و بر هم...نگهبان می گويد:آقا ، از اين پنجره سالهاست که صدای بحث می آيد..بوی سيمان همهَ فضا را پر کرده است..
اينبار پا را روی پدال گاز فشار دادم.بيشتر و بيشتر ، تا از انبوه بلوکها و سيمانها رها شوم...با خود می گويم راستی فاطمهَ من در لابلای کدام بلوک سيمانی خوابيده است؟ آيا امشب هم چشمانش خيس است..انگار صدايش را می شنوم ..رو به برادرش می کند..:احمد جان دلم خيلی گرفته...خيلی زياد..و هق هق گريه اش در انبوه سيمانها گم می شود....شايد بهتر است بر گردم و فاطمه را بدزدم ...ولی نه...خسته ام و بوی سيمان سخت آزارم می دهد.....
از ديشب تا به حال دارم سا کم را می چينم . قصد سفر دارم. سفر به جايی که سالهاست آنجا فرياد می زنم. يادت هست روز اول کجا من را پيدا کردی؟ در لا بلای سيم ها و با يک IP که Valid هم نبود..لباسم را مرتب کرده ام. درجه هايم را بار ديگر روی شانه هايم می زنم و يک خط قرمز بر روی آنها می کشم که نشان دهندهَ شورش من است. باز دلم مثل هميشه شاد شده است و احساس خوشبختی عميقی می کنم..ولی حس می کنم که يک چيز جديد در درونم رشد کرده ..شايد آتشکده ای باشد که روز اول با فندکت روشن کردی...آتشم بوی سيگار مور می دهد...
من رفتم........من رفتم.....ولی عزيز دلم، من هم چيزی در وجودت کاشتم که شايد سالها و سالها بعد وقتی که در يک غروب غم انگيز در لابلای بلوک های پنج طبقه، نه طبقه و دوازده طبقه قدم می زنی حسش کنی........صدای يک فرياد در اعماق وجودت......و يا نعرهَ مردی که از شدت آزادی و آزادگی سر به بيابان گذاشته....اگر چنين چيزی شنيدی ، خيلی زياد به من فکر کن و بعد به خانه آن دختر که به خدا فحش می دهد برو، و بر سر خودت ، خودم، معيارهايت و معيارهايم خيلی بلند داد بکش ....آنقدر بلند که پسرکان هجده سالهَ شهرکتان ، به جای سيمان ، فرياد و ضجه و اعتراض به دخترکان تعارف کنند...همين......
سپهبد شورشی ....سورنا
(يک نامه ...قسمت اول)
ديشب که از خانه اتان بر می گشتم، در لابلای فازها و بلوکهای پنج طبقه ، نه طبقه و دوازده طبقه چرخيدم و چرخيدم. شايد دنبال يک بلوک کاهگلی می گشتم که بدون هيچ طبقه ای پذيرای يک سپهبد آواره باشد و شايد هم، نمی دانم ...شايد اصلا دنبال بلوکی می گشتم که گهگاه ، مژگان آنجا بر سر خدا فرياد می کشد. ولی هيچ چيز پيدا نکردم. شايد مژگان خوابيده بود. نگهبان به من گفت: اينجا همه خانه ها سيمانی است و در همه اين خانه ها پدر ها و مادر های مهربان ، همديگر را دوست ندارند.
خِيلی دلم گرفت....به نگهبان گفتم، آقا ، من اينجا دستی را گرفته ام که بوی کاه گل خيس می داد، قلبی را ديده ام که از سيمان خسته بود ، با کسی حرف زدم که حرفها يش بوی گل مريم می داد...با کسی راه رفتم که از ما شين خسته بود. بمن می گفت سپهبد، همين گوشه ها پارک کن.. آقای نگهبان! اين قلب و اين دست بمن گواهی می دهد که در اين شهرک حتما يک بلوک، يک خانه و يا تکه ای و اثری از کاه گل وجود دارد...من مطمئنم...بمن بگو کجاست؟
نگهبان دلش گرفت...بمن گفت که آن دور دورها ، شبها دختری بخاطر اين دنيای سيمانی به خدا فحش می دهد شايد او راز خانه کاهگلی را بداند..و بعد گفت : اگر هيچ ساختمان دوازده طبقه ای وجود نداشت ، برادر آن دختر هنوز نفس می کشيد...او و خيلی های ديگر ، هر ظهر و هر شام به سيمان و خدا فحش می دهند...شا يد او بداند..
وای فاطمه....وای....خيلی خسته هستم. خيلی زياد...تا نيمه شب بوی کاهگل وجودت را تعقيب می کردم. در راه به مرد ها نگاه می کردم...به شانه های پهن ، به چهره های بشاش و به خودم، که بايد به بيابان بر می گشتم، با شانه هايی که زياد پهن نيست و چهره ای که مثل چهرهً همه شورشيان عالم ، پر از شور ، عصيان و عشق است.
در سر بلوک آخر ، پسرکان هجده ساله ای را ديدم که منتظرت بودند. نگهبان می گفت: آنها هزار سال است که آنجا ايستاده اند تا به دختران شهرک سيمانی ، سيمان تعارف کنند...فاطمه جان ، نکند تعارفشان را قبول کنی ، نکند عرض شانه هايشان گولت بزند..قلب کاهگليت را به هيچ مصلحتی سيمانی نکن...به هيچ مصلحتی...
نگهبان می گفت: آقا، شما غريبی ، نمی دانی که اينجا هزار سال است که ورود کاهگل ممنوع است. شايد باد بوی کاهگل را از پشت آن کوه بلند و از آن دور دور ها آورده باشد..اينجا نگرد..بخاطر هيچ آواره می شوی..
دلم به درد آمد ...چشمم به ساختمان دوازده طبقه ای افتاد که پسری روی لبه پشت بامش راه می رفت و جاز گوش می کرد. آنسوتر پسرک دهساله ای را ديدم که مثل مسيح پاک ،بی ريا و مقدس بود و با ولع تمام ته مانده يک سيگار
مور را پک می زد...آنورتر مرد بزرگی را ديدم که نماز می خواند ، قشنگ حرف می زد و دخترش را باز خواست می کرد ..وقتی به همسر غمگينش نگاه کردم ، ديدم که آن مرد بزرگ چقدر برای من کوچک است....
ديشب که از خانه اتان بر می گشتم، در لابلای فازها و بلوکهای پنج طبقه ، نه طبقه و دوازده طبقه چرخيدم و چرخيدم. شايد دنبال يک بلوک کاهگلی می گشتم که بدون هيچ طبقه ای پذيرای يک سپهبد آواره باشد و شايد هم، نمی دانم ...شايد اصلا دنبال بلوکی می گشتم که گهگاه ، مژگان آنجا بر سر خدا فرياد می کشد. ولی هيچ چيز پيدا نکردم. شايد مژگان خوابيده بود. نگهبان به من گفت: اينجا همه خانه ها سيمانی است و در همه اين خانه ها پدر ها و مادر های مهربان ، همديگر را دوست ندارند.
خِيلی دلم گرفت....به نگهبان گفتم، آقا ، من اينجا دستی را گرفته ام که بوی کاه گل خيس می داد، قلبی را ديده ام که از سيمان خسته بود ، با کسی حرف زدم که حرفها يش بوی گل مريم می داد...با کسی راه رفتم که از ما شين خسته بود. بمن می گفت سپهبد، همين گوشه ها پارک کن.. آقای نگهبان! اين قلب و اين دست بمن گواهی می دهد که در اين شهرک حتما يک بلوک، يک خانه و يا تکه ای و اثری از کاه گل وجود دارد...من مطمئنم...بمن بگو کجاست؟
نگهبان دلش گرفت...بمن گفت که آن دور دورها ، شبها دختری بخاطر اين دنيای سيمانی به خدا فحش می دهد شايد او راز خانه کاهگلی را بداند..و بعد گفت : اگر هيچ ساختمان دوازده طبقه ای وجود نداشت ، برادر آن دختر هنوز نفس می کشيد...او و خيلی های ديگر ، هر ظهر و هر شام به سيمان و خدا فحش می دهند...شا يد او بداند..
وای فاطمه....وای....خيلی خسته هستم. خيلی زياد...تا نيمه شب بوی کاهگل وجودت را تعقيب می کردم. در راه به مرد ها نگاه می کردم...به شانه های پهن ، به چهره های بشاش و به خودم، که بايد به بيابان بر می گشتم، با شانه هايی که زياد پهن نيست و چهره ای که مثل چهرهً همه شورشيان عالم ، پر از شور ، عصيان و عشق است.
در سر بلوک آخر ، پسرکان هجده ساله ای را ديدم که منتظرت بودند. نگهبان می گفت: آنها هزار سال است که آنجا ايستاده اند تا به دختران شهرک سيمانی ، سيمان تعارف کنند...فاطمه جان ، نکند تعارفشان را قبول کنی ، نکند عرض شانه هايشان گولت بزند..قلب کاهگليت را به هيچ مصلحتی سيمانی نکن...به هيچ مصلحتی...
نگهبان می گفت: آقا، شما غريبی ، نمی دانی که اينجا هزار سال است که ورود کاهگل ممنوع است. شايد باد بوی کاهگل را از پشت آن کوه بلند و از آن دور دور ها آورده باشد..اينجا نگرد..بخاطر هيچ آواره می شوی..
دلم به درد آمد ...چشمم به ساختمان دوازده طبقه ای افتاد که پسری روی لبه پشت بامش راه می رفت و جاز گوش می کرد. آنسوتر پسرک دهساله ای را ديدم که مثل مسيح پاک ،بی ريا و مقدس بود و با ولع تمام ته مانده يک سيگار
مور را پک می زد...آنورتر مرد بزرگی را ديدم که نماز می خواند ، قشنگ حرف می زد و دخترش را باز خواست می کرد ..وقتی به همسر غمگينش نگاه کردم ، ديدم که آن مرد بزرگ چقدر برای من کوچک است....
دوشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۰
بوسيدن کسی که دوستش داری، وسوسه و فکری بود که ذهن من را در دومين شب شورشم بخود مشغول کرده بود. از خودم تعجب می کردم. بخاطر می آوردم که سالهای قبل که بچه آرام و خوبی بودم ، اين کار تا چه حد برايم گناه آلود بود. و حا لا و در آن بيابان ، به همه گناه های لذت بخش فکر می کردم. در حيرت بودم که چگونه اين سپهبد نام آور که از 33 نسل قبل تا بحال پدران و مادرانش از بزرگان اين شهر دودآلود و پاک! بوده اند بيکباره اينچنين به ريش 33 نسل می خندد و جامه زهد را در همان شب اول شورش ، در آتش می سوزاند.
قلبم از شوق می تپيد. حا لا ديگر احساس حوا را در آن عصر ملال آور بهشت که از بکن نکن های مصلحت طلبا نه خدا خسته شده بود را درک می کردم. نشستن بر سر جوی عسل و شير و خوردن و ديد زدن به فرشته های لخت چه کار ملال انگيزی است. مخصوصا اگر اين کار ، تا ابديت ادامه داشته باشد ، آنوقت شورش و داد زدن بر سر مصلحت به هر قيمتی می ارزد.
و حا لا خودم در آن بيابان سرد به گناه فکر می کردم. به بوسِدن دستانی که اينقدر هنرمندا نه، مارش ترک اثر موتسارت را می نواخت. به اين فکر می کردم که چرا اجداد به ظاهر پاک اين سپهبد شورشی تمام کارهای لذت بخش را ممنوع کرده اند.راستی اگر پدر بزرگ از زيبايی و تنوع لبهای رنگارنگ و قلبهای پر عشق به شوق می آمد، چه می کرد؟ باز هم به کنج حجره اش می خزيد و دعا می خواند؟ا اصلا چرا اينقدر از خدا می ترسيد؟ شايد برای اين بود که لذت ديدن و حس کردن روح ها و قلب های قشنگ او را هم به گناه انداخته بود.
ولی من از خدا نمی ترسيدم، او را دوست داشتم و حس می کردم که او هم از اين همه شادی و شور که من را در بر گرفته بود خوشحال بود. گاهی در شهر قدم می زدم و به لبهای رنگارنگ و مو های آشفته ای که به اندک بهانه ای خود را به باد نگاه هايم می دادند، خيره می شدم.چقدر دلم می خواست در گوش همه آدمهای رنگارنگ فرياد بزنم که دوستشان دارم .
سحر گاه سومين روز بود که دستانش را بر روی نت می گرفتم و تا آمد چِزی بگويد از فا گذشته و به قسمتهای آرام for elisa اثر بتهون رسيده بود .اين آهنگ سالها مرا رنج داده بود . در قسمتهايی از آن بتهون نگران از دست دادن دوستش بود و برای همين نا همگونی غم انگيزی در قسمتهای ابتدايی و ميانی آن وجود دارد. برای يک لحظه دستانش را رها کردم به اين فکر کردم که من در ابتدای هر بدست آوردنی نگران از دست دادن بوده ام. اين نگرانی ، هم داستانی من و آن پيرمرد لجوج و سر به بيابان گذاشته آلمانی و هم داستانی تمامی شورشيان اين کره خاکی را نشان می داد وضربات خرد کننده موومان اول سمفونی پنجم ، فرياد های دهشت آور قلب بی همتای بتهون در دنيا يی بود که برای بيان راز خوشبختی اول بايد برای نشنيدن حرفهای تکراری، کر شد و سپس از شدت خوشبختی فرياد کشيد.
اينبار دستانش را بر روی نت دو نگه داشتم. از بم ترين تا زيرترين دو را با دو دستی که حا لا يک دست بودند آرام آرام زديم و آنجا بود که حس کردم نگه داشتن دستانش به تنهايی نمی تواند آتش سوزنده درون اين سپهبد را آرام کند. آنروز در پيشگاه تمامی شورشيان ،که تعدادشان هر روز زيادتر می شد، فرياد زدم که: من تا رسيدن به درجه گناه کارترين سپهبد اين زمين و دريدن همه پرده ها خواهم دويد......هنوز که هنوز است لذت اولين گناه ، لبخند گرم خدا را بر دستهای که شوق نواختن نا آرامش کرده بود ، براِيم تداعی می کند. سومين روز شورشم در حال تمام شدن بود و در آن آپارتمان گرم دستانمان به دنبال نتهای فراموش شده قطعه Revolution اثر بی همتای شوپن می گشت.
قلبم از شوق می تپيد. حا لا ديگر احساس حوا را در آن عصر ملال آور بهشت که از بکن نکن های مصلحت طلبا نه خدا خسته شده بود را درک می کردم. نشستن بر سر جوی عسل و شير و خوردن و ديد زدن به فرشته های لخت چه کار ملال انگيزی است. مخصوصا اگر اين کار ، تا ابديت ادامه داشته باشد ، آنوقت شورش و داد زدن بر سر مصلحت به هر قيمتی می ارزد.
و حا لا خودم در آن بيابان سرد به گناه فکر می کردم. به بوسِدن دستانی که اينقدر هنرمندا نه، مارش ترک اثر موتسارت را می نواخت. به اين فکر می کردم که چرا اجداد به ظاهر پاک اين سپهبد شورشی تمام کارهای لذت بخش را ممنوع کرده اند.راستی اگر پدر بزرگ از زيبايی و تنوع لبهای رنگارنگ و قلبهای پر عشق به شوق می آمد، چه می کرد؟ باز هم به کنج حجره اش می خزيد و دعا می خواند؟ا اصلا چرا اينقدر از خدا می ترسيد؟ شايد برای اين بود که لذت ديدن و حس کردن روح ها و قلب های قشنگ او را هم به گناه انداخته بود.
ولی من از خدا نمی ترسيدم، او را دوست داشتم و حس می کردم که او هم از اين همه شادی و شور که من را در بر گرفته بود خوشحال بود. گاهی در شهر قدم می زدم و به لبهای رنگارنگ و مو های آشفته ای که به اندک بهانه ای خود را به باد نگاه هايم می دادند، خيره می شدم.چقدر دلم می خواست در گوش همه آدمهای رنگارنگ فرياد بزنم که دوستشان دارم .
سحر گاه سومين روز بود که دستانش را بر روی نت می گرفتم و تا آمد چِزی بگويد از فا گذشته و به قسمتهای آرام for elisa اثر بتهون رسيده بود .اين آهنگ سالها مرا رنج داده بود . در قسمتهايی از آن بتهون نگران از دست دادن دوستش بود و برای همين نا همگونی غم انگيزی در قسمتهای ابتدايی و ميانی آن وجود دارد. برای يک لحظه دستانش را رها کردم به اين فکر کردم که من در ابتدای هر بدست آوردنی نگران از دست دادن بوده ام. اين نگرانی ، هم داستانی من و آن پيرمرد لجوج و سر به بيابان گذاشته آلمانی و هم داستانی تمامی شورشيان اين کره خاکی را نشان می داد وضربات خرد کننده موومان اول سمفونی پنجم ، فرياد های دهشت آور قلب بی همتای بتهون در دنيا يی بود که برای بيان راز خوشبختی اول بايد برای نشنيدن حرفهای تکراری، کر شد و سپس از شدت خوشبختی فرياد کشيد.
اينبار دستانش را بر روی نت دو نگه داشتم. از بم ترين تا زيرترين دو را با دو دستی که حا لا يک دست بودند آرام آرام زديم و آنجا بود که حس کردم نگه داشتن دستانش به تنهايی نمی تواند آتش سوزنده درون اين سپهبد را آرام کند. آنروز در پيشگاه تمامی شورشيان ،که تعدادشان هر روز زيادتر می شد، فرياد زدم که: من تا رسيدن به درجه گناه کارترين سپهبد اين زمين و دريدن همه پرده ها خواهم دويد......هنوز که هنوز است لذت اولين گناه ، لبخند گرم خدا را بر دستهای که شوق نواختن نا آرامش کرده بود ، براِيم تداعی می کند. سومين روز شورشم در حال تمام شدن بود و در آن آپارتمان گرم دستانمان به دنبال نتهای فراموش شده قطعه Revolution اثر بی همتای شوپن می گشت.
چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۰
آن وقتها که هنوز شورش نکرده بودم و مثل همه سپهدهای آرام و ناز در بهشت وجودم به بی شمار سرجوخه های رام و حرف گوش کن امر و نهی می کردم را خوب به خاطر دارم. هر روز عصر خوبی ها و بديهای روزانه ام را در ترازويی که مادرم برايم فراهم کرده بود می گذاشتم، وزنشان می کردم و در جای امنی از وجودم قايمشان می کردم تا در روز حساب بيرونشان بياورم و مانند شا گرد های خوب و خر خون جلوی چشم خدا با غرور و حيا بايستم و کيف کنم...
تاريخ دقيق شورش را بياد ندارم، ولی ميدانم که همه چيز از آن غروبی آغاز شد که موسيقی بی نظير سمفونی پنجم بتهون را با دستان گناهکارش برايم زد. آنقدر با شکوه که بناگاه دلم از آن همه خوبی و يکنواختی بهشت مادرم بهم خورد و بعد از آن که سمفونی نهم را هم با وجود غِير شرعيش شنيدم يقين پيدا کردم که ديگر آن سپهبد ناز از دست رفته است....مانند گرگی تنها، سر به بيابان گذاشتم و آنقدر فرياد کشيدم که تمامی سرجوخه های حرف شنوی وجودم به وحشت افتادند.
نمی دانم چرا در اولين سحر پس از شورشم ، در آن بيابان سرد ، دلم بخاطر تمام سپهبد های اسير اين دنيا گرفت. بياد سلمان فارسی افتادم که بخاطر پيدا کردن حقيقت و خوب بودن، تاريخش، کشورش ، و مردمش را تقديم کرده بود و اجل حتی فرصت شورش هم به او نداده بود. در همان سحر نامه ای برای ابوذر ،که سخت از اين کارهای غير شرعی من خشمگين بود، نوشتم تا راز سر به بيابان گذاشتن يک نسل را برايش توضيح دهم و شايد توضيحی بود برای خودم که هنوز قشنگی ترازوی مادرم وسوسه خوب بودن را در درونم زنده نگه داشته بود....
هنوز هوای خنک اولين روز شورش را بر روی پوستم حس می کنم ، برای يک لحظه حس کردم که چقدر آدمها را دوست دارم و چقدر آزاد بودن از شر ترازوی قديمی مادرم شور انگيز است. شور گناه کردن وجودم را به رقص آورده بود . وحشت داشتم که با همين کارنامه اعمال بميرم و مثل شاگرد های ناز به بهشت لوس و ملال آوری که مادرم برايم تعريف کرده بود بروم . شور گناه وادارم کرد که همان سحر سمفونی چهلم موتسارت را با آن شروع حيرت آورش بارها و بارها گوش کنم...
حالا ديگر آماده بزرگترين گناه يعنی دوست داشتن و عاشق شدن شده بودم....اين خاطره اولين روز شورشم بود ، درست قبل از اينکه قلب گناهکارش ،راز روح تنهای باخ را برايم تعريف کند...
تاريخ دقيق شورش را بياد ندارم، ولی ميدانم که همه چيز از آن غروبی آغاز شد که موسيقی بی نظير سمفونی پنجم بتهون را با دستان گناهکارش برايم زد. آنقدر با شکوه که بناگاه دلم از آن همه خوبی و يکنواختی بهشت مادرم بهم خورد و بعد از آن که سمفونی نهم را هم با وجود غِير شرعيش شنيدم يقين پيدا کردم که ديگر آن سپهبد ناز از دست رفته است....مانند گرگی تنها، سر به بيابان گذاشتم و آنقدر فرياد کشيدم که تمامی سرجوخه های حرف شنوی وجودم به وحشت افتادند.
نمی دانم چرا در اولين سحر پس از شورشم ، در آن بيابان سرد ، دلم بخاطر تمام سپهبد های اسير اين دنيا گرفت. بياد سلمان فارسی افتادم که بخاطر پيدا کردن حقيقت و خوب بودن، تاريخش، کشورش ، و مردمش را تقديم کرده بود و اجل حتی فرصت شورش هم به او نداده بود. در همان سحر نامه ای برای ابوذر ،که سخت از اين کارهای غير شرعی من خشمگين بود، نوشتم تا راز سر به بيابان گذاشتن يک نسل را برايش توضيح دهم و شايد توضيحی بود برای خودم که هنوز قشنگی ترازوی مادرم وسوسه خوب بودن را در درونم زنده نگه داشته بود....
هنوز هوای خنک اولين روز شورش را بر روی پوستم حس می کنم ، برای يک لحظه حس کردم که چقدر آدمها را دوست دارم و چقدر آزاد بودن از شر ترازوی قديمی مادرم شور انگيز است. شور گناه کردن وجودم را به رقص آورده بود . وحشت داشتم که با همين کارنامه اعمال بميرم و مثل شاگرد های ناز به بهشت لوس و ملال آوری که مادرم برايم تعريف کرده بود بروم . شور گناه وادارم کرد که همان سحر سمفونی چهلم موتسارت را با آن شروع حيرت آورش بارها و بارها گوش کنم...
حالا ديگر آماده بزرگترين گناه يعنی دوست داشتن و عاشق شدن شده بودم....اين خاطره اولين روز شورشم بود ، درست قبل از اينکه قلب گناهکارش ،راز روح تنهای باخ را برايم تعريف کند...
دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۰
برای تو نوشتن آسان نيست، بايد مراقب تک تک کلماتم باشم. مثل بيابان وسيعی می مانی که برف سراسر آن را پوشانده است و هر قدمی و حرکتی می تواند آن انبوه بی نظير را خدشه دار کند .
حيفم می آيد و حتی می ترسم که در اين بيابان پاک قدمی بزنم و کاری کنم ولی مگر می شود چيزی نگفت چيزی ننوشت و کاری نکرد.
و من امروز در سالگرد بيست و هفتمين سالگرد تولدت دوست دارم کمی قدم بزنم بدوم و بر روی اين بيابان وسيع با انگشتانم شعر بنويسم و شکلک بکشم.
شايد حتی تصميم بگيرم که يک آدم برفی درست کنم، برايش قلبی بسازم که می تپد و چشمها يی که در اولين آفتاب گريان شود. شايد عاشق شدن و دوست داشتن در بيابانهای داغ برای يک آدم برفی کار بيهوده ای باشد، ولی مگر می شود از وحشت آب شدن دوست نداشت ،مگر می شود که قلبهايمان را از ترس شکستن و ترک برداشتن در پستوی خانه امان قايم کنيم.
مگر می شود که هيچ آدم برفيی نسازيم در هيچ بيابانی قدم نزنيم ،ندويم و ننويسيم که شايد اين قدمها و شعرها برای برفی که آب می شود خاطره ای شود و احساسی بيافريند.
من امروز دوست دارم که احساسم را به باد بدهم، تا تو را و خودم را از لذت زنده بودن به آتش بکشم و طنين فريادم د ر اين بيابان بکر، قشنگ و شورانگيز گرگها و گوزنها را به رقص وا دارد تا هر آنچه خشم،نفرت و اخم داريم با تمامي سادگی و مظلوميتمان يکجا در آتش دوست داشتن بسوزد و آب شود.
با اولين قدمم در اين بيابان، به ياد آن روز گرم تابستان می افتم که با ورودت درونم را پر از وسوسه قدم زدن کردی، پر از وسوسه شور و آتش.آن روز باز هم تصميم گرفتم که خودم را به آتش بکشم، لذت کباب شدن برای کسی که 20 سال است مدام می سوزد ،فرامش شدنی نيست.
چشمانم در فاصله بين چشمانت و مونيتوری که دنيای جدی اطراف را به من نشان می داد در ترديد بود، واضح است که شعور را به کناری انداختم تا درونم آرام گيرد.
امروز که به رد پای خودم در اين بيابان نگاه می کنم هرگز از اين شور قشنگ پشيمان نيستم و به آن بی شمار آدم برفی عاشقی که مانند سربازان فراری از جنگ ، وحشت زده از دنيای منطقی اطراف ، در اين بيابان بی انتها می لرزند و دوست می دارند افتخار می کنم.
چقدر دوست داشتم که دويدن و بازی کردن در انبوه اين برفها را قبول می کردی تا با قدمهايمان جای جای قلبت را کشف می کرديم و بيابان برفی وجودت را مانند ميدان جنگ چالدران شخم عشق می زديم.
چقدر دوست داشتم که خودت را به باد می دادی تا لذت هيچکس نبودن و هيچ نبودن را در اولين نسيم عشق می فهميدی و حس می کردی که زياد هدف داشتن چقدر مسخره و حقارت آميز است.
چقدر دوست داشتم که لذت آبرو نداشتن و آبرو ريزی را در اين جمع پر آبرو که باندازه طول عمرشان بسته های استاندارد آبرو را در سوابقشان آويخته اند را تجربه می کرديم تا به تمامی قرارداد های بزرگتر ها و کوچکترها يکجا بخنديم و ريسه برويم.
شايد بزرگترين لذت قدم زدن در يک هوای سرد و برفی، خنديدن به بی شمار آدمهايی است که از ترس سرما خوردن سالهاست که کنار شومينه خانه اشان کز کرده اند و بخور می دهند. ولی ما قدم می زنيم ، می لرزيم ،
سرما می خوريم ، می سوزيم و دوست می دا ريم.
دوست هنرمندم؛
آتش تمامی وجودم را فرا گرفته است و گاهی آنقدر قلبم گر می گيرد که زبانه های آتش از چشمانم به بيرون می جهد ، بگو که چکنم که آرام شوم؟ دوستانم به من توصيه کرده اند که اين نامه را به تو ندهم، انها از اين می ترسند که اين شور عجيب تو را هم نا آرام کند، ولی مگر ما متولد نشده ايم که در اِين بی شمار بيابانهای سرد و گرم ، بلرزيم بسوزيم و از شوق دوست داشتن همديگر فرياد بزنِيم؟ من در اِين سپيدی گرم فرياد می زنم تو هم فرياد کن ، در اين شهر دود آلود همه در خوابند ،هيچکس جز من صدايت را نخواهد شنيد........فرياد کن....
سپهبد شورشی.............................. سورنا
حيفم می آيد و حتی می ترسم که در اين بيابان پاک قدمی بزنم و کاری کنم ولی مگر می شود چيزی نگفت چيزی ننوشت و کاری نکرد.
و من امروز در سالگرد بيست و هفتمين سالگرد تولدت دوست دارم کمی قدم بزنم بدوم و بر روی اين بيابان وسيع با انگشتانم شعر بنويسم و شکلک بکشم.
شايد حتی تصميم بگيرم که يک آدم برفی درست کنم، برايش قلبی بسازم که می تپد و چشمها يی که در اولين آفتاب گريان شود. شايد عاشق شدن و دوست داشتن در بيابانهای داغ برای يک آدم برفی کار بيهوده ای باشد، ولی مگر می شود از وحشت آب شدن دوست نداشت ،مگر می شود که قلبهايمان را از ترس شکستن و ترک برداشتن در پستوی خانه امان قايم کنيم.
مگر می شود که هيچ آدم برفيی نسازيم در هيچ بيابانی قدم نزنيم ،ندويم و ننويسيم که شايد اين قدمها و شعرها برای برفی که آب می شود خاطره ای شود و احساسی بيافريند.
من امروز دوست دارم که احساسم را به باد بدهم، تا تو را و خودم را از لذت زنده بودن به آتش بکشم و طنين فريادم د ر اين بيابان بکر، قشنگ و شورانگيز گرگها و گوزنها را به رقص وا دارد تا هر آنچه خشم،نفرت و اخم داريم با تمامي سادگی و مظلوميتمان يکجا در آتش دوست داشتن بسوزد و آب شود.
با اولين قدمم در اين بيابان، به ياد آن روز گرم تابستان می افتم که با ورودت درونم را پر از وسوسه قدم زدن کردی، پر از وسوسه شور و آتش.آن روز باز هم تصميم گرفتم که خودم را به آتش بکشم، لذت کباب شدن برای کسی که 20 سال است مدام می سوزد ،فرامش شدنی نيست.
چشمانم در فاصله بين چشمانت و مونيتوری که دنيای جدی اطراف را به من نشان می داد در ترديد بود، واضح است که شعور را به کناری انداختم تا درونم آرام گيرد.
امروز که به رد پای خودم در اين بيابان نگاه می کنم هرگز از اين شور قشنگ پشيمان نيستم و به آن بی شمار آدم برفی عاشقی که مانند سربازان فراری از جنگ ، وحشت زده از دنيای منطقی اطراف ، در اين بيابان بی انتها می لرزند و دوست می دارند افتخار می کنم.
چقدر دوست داشتم که دويدن و بازی کردن در انبوه اين برفها را قبول می کردی تا با قدمهايمان جای جای قلبت را کشف می کرديم و بيابان برفی وجودت را مانند ميدان جنگ چالدران شخم عشق می زديم.
چقدر دوست داشتم که خودت را به باد می دادی تا لذت هيچکس نبودن و هيچ نبودن را در اولين نسيم عشق می فهميدی و حس می کردی که زياد هدف داشتن چقدر مسخره و حقارت آميز است.
چقدر دوست داشتم که لذت آبرو نداشتن و آبرو ريزی را در اين جمع پر آبرو که باندازه طول عمرشان بسته های استاندارد آبرو را در سوابقشان آويخته اند را تجربه می کرديم تا به تمامی قرارداد های بزرگتر ها و کوچکترها يکجا بخنديم و ريسه برويم.
شايد بزرگترين لذت قدم زدن در يک هوای سرد و برفی، خنديدن به بی شمار آدمهايی است که از ترس سرما خوردن سالهاست که کنار شومينه خانه اشان کز کرده اند و بخور می دهند. ولی ما قدم می زنيم ، می لرزيم ،
سرما می خوريم ، می سوزيم و دوست می دا ريم.
دوست هنرمندم؛
آتش تمامی وجودم را فرا گرفته است و گاهی آنقدر قلبم گر می گيرد که زبانه های آتش از چشمانم به بيرون می جهد ، بگو که چکنم که آرام شوم؟ دوستانم به من توصيه کرده اند که اين نامه را به تو ندهم، انها از اين می ترسند که اين شور عجيب تو را هم نا آرام کند، ولی مگر ما متولد نشده ايم که در اِين بی شمار بيابانهای سرد و گرم ، بلرزيم بسوزيم و از شوق دوست داشتن همديگر فرياد بزنِيم؟ من در اِين سپيدی گرم فرياد می زنم تو هم فرياد کن ، در اين شهر دود آلود همه در خوابند ،هيچکس جز من صدايت را نخواهد شنيد........فرياد کن....
سپهبد شورشی.............................. سورنا
شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۰
برای تو نوشتن آسان نيست، بايد مراقب تک تک کلماتم باشم. مثل بيابان وسيعی می مانی که برف سراسر آن را پوشانده است و هر قدمی و حرکتی می تواند آن انبوه بی نظير را خدشه دار کند .
حيفم می آيد و حتی می ترسم که در اين بيابان پاک قدمی بزنم و کاری کنم ولی مگر می شود چيزی نگفت چيزی ننوشت و کاری نکرد. و من امروز در سالگرد بيست و هفتمين سالگرد تولدت دوست
دارم کمی قدم بزنم بدوم و بر روی اين بيابان وسيع با انگشتانم شعر بنويسم و شکلک بکشم.
حيفم می آيد و حتی می ترسم که در اين بيابان پاک قدمی بزنم و کاری کنم ولی مگر می شود چيزی نگفت چيزی ننوشت و کاری نکرد. و من امروز در سالگرد بيست و هفتمين سالگرد تولدت دوست
دارم کمی قدم بزنم بدوم و بر روی اين بيابان وسيع با انگشتانم شعر بنويسم و شکلک بکشم.
اشتراک در:
پستها (Atom)