هی برام mail می زنن که اسم اصلی تو چيه؟ من ديگه خسته شدم از بس که از اين نامه های جور وا جور خوندم. با اينکه اکيدا توصيه شده که مشخصات فردی خودتون رو تو اينترنت نگيد ، ولی من ديگه از زندگی قطع اميد کردم و می خوام همه چيز رو بگم....هر چی می خواد بشه....به جهنم...
اسم اصلی من "ميخائيل لبدف " است و در يک مرکز تحقيقات گياه شناسی در نزديکی سن پطرزبورک کار می کنم.
خوب راستش از من در مورد چيزهايی که نوشتم می پرسن...می گن که " مگه تو عاشقی که اينقدر متن عاشقانه می نويسی؟"
تا حالا نمی تونستم راستش رو بگم ولی حالا ديگه می گم. ..
ببينيد ، اولين بار که ديدمش موهاش رو بافته بود. رنگ موهاش خرمائی خرمائی بود. و چشماش...بگذريم. ..نمی دونم چی شد...فقط هی سر خودم داد می کشيدم که ميخائيل ، احمق اينجوری دل نبند ... ولی می دونيد ، ما اهالی سن پطرزبورک همگی کمی احمقيم مخصوصا من که از يکی از دهاتهای اطراف سن پطرز بورکم..هم دهاتيم ، هم احمق...
تا حالا شده چهل روز برای يکی گريه کنيد ؟ خوب اگه زن باشيد زياد مهم نيست ، ولی برای يه مرد ، اونم به سن و سال من ، حتی جائی که بتونه آروم گريه کنه هم گير نمی آد...اگه بفهمن که يه مرد گنده گريه می کنه می دونيد چی می شه؟ همون مرگز مسخرهً گياهشناسی کافيه تا آبروم رو ببرن...
وای از دست اين ارتدوکس های لعنتی...مامانش رو می گم ..راستش مامان من هم ارتدوکس هست. ولی من از همون بچگی کمی چموش بودم... قبل از اينکه پروتستان بشم ، يه مدتی حتی کمونيست هم شدم...
اول مامانش به ارتدوکس نبودنم گير داد...می دونيد، ما اهالی سن پطرزبورک همگی کمی احمقيم مخصوصا من که از يکی از دهاتهای اطراف سن پطرز بورکم..بهمين دليل ارتدوکس شدم... خوب چه فرقی بين پروتستانها و ارتدوکسها وجود داره؟ همشون خدائی رو که وجود نداره پرستش می کنن. ..هيچوقت از خدا کمک نخواسته بودم ، ولی از وقتی که ارتدوکس شدم يواشکی هی دعا می کردم. ...
--هی خدا ! دختر مو خرمائی رو می گم...برام جورش کن..
و بعد گاهی حتی مو دبانه تر حرف می زدم:
-- پروردگارا ! کمکم کن. دوستش دارم.
و بعد حتی گاهی يواشکی باهاش معامله هم می کردم:
--خدايا ! اگه کمکم کنی ، مخارج روشنائی شمع يک سال کليسای پطروس مقدس رو می دم. به اون کشاورز فقير ، "کامانف" هم کمک مالی می کنم....
ارتدوکس بودن چه عالی بود..دنيای پر از رمز و راز...پر از خدا و قديسينی که می تونستن بهت کمک کنن...
روز چهلم بود که جوابم کرد.....مامانش رفته بود تو مرکز گياهشناسی تحقيق کرده بود ...فهميده بود که من قبلا پروتستان بودم....
...حالا از اون روزها شش ماه گذشته ..دختر مو خرمائی شش روز هست که نامزد کرده ....خنده داره...نه؟.. خوب منم بساط کليسای ارتدوکس رو توی محل کارم، توی خونه ام و توی ذهنم ريختم بهم......حتی بساط کليسای پروتستان رو هم به آتيش کشيدم..بعدشم چند ساعتی گريه کردم....بخدای ارتدوکس ها و پروتستانها هم تا تونستم بد و بيراه گفتم...
فقط کمی برای دختر مو خرمائی و نامزدش آرزوی خوش بختی کردم....آخه می دونيد، ما اهالی سن پطرزبورک همگی کمی احمقيم مخصوصا من که از يکی از دهاتهای اطراف سن پطرز بورکم.....راستی اسمم رو گفتم؟....ميخائيل لبدف.....کسی که از سپهبد بودن خسته شده...
یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱
سهشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۱
دلم مثل قبرستانی شده که خاطرات بی شماری را با خود دارد و وقتی آدم تازه واردی پا به درونم می گذارد بايد سخت مواظب باشم که اين قبرستان ممنوع را نبيند. از ديدن و فکر کردن به اين لاله زار خسته هستم. حالا او پا به درونم گذاشته است. وای که چقدر قشنگ می تواند دوست داشته باشد.
راستی اگر به شما بگويند که بايد راز های عاشقانه اتان را در اينترنت جار بزنيد ، چه می کنيد؟ من کمی ساده ام و خيلی عاشق. اگر از من بخواهد فورا قبول می کنم. ولی حالا کم آوردم. نمی توانم..
راستی اگر به شما بگويند که بايد راز های عاشقانه اتان را در اينترنت جار بزنيد ، چه می کنيد؟ من کمی ساده ام و خيلی عاشق. اگر از من بخواهد فورا قبول می کنم. ولی حالا کم آوردم. نمی توانم..
اولين بار که عاشق شدم فقط ده سال داشتم. پلاک خانه اشان 27 بود. اون هم ده ساله بود. فقط يک بار با من حرف زد. دم در خونهً چوبی کلون دارش وايساده بود ، که من از مدرسه برمی گشتم . بعد به من گفت :" مجيد! باز هم شاگرد اول شدی.." و فرار کرد تو خونشون.
خاله اش معلم کلاس چهارم من بود. و اون هم حتما همهً نمره های من رو می دونست. از اون به بعد يک چيز عجيب در درونم شروع به حرکت کرد. خوابم نمی برد . با دوچرخه ام از پلاک 8 که خانهً خودمان بود ، تا پلاک 27 را هی می رفتم و می آمدم...آنقدر، که خسته می شدم و مثل مرده می افتادم تو خونه.....از اون سال ديگه هيچوقت شاگرد اول نشدم ، ولی باندازهً همهً شاگردهای اول دنيا ، از دوست داشتن و عشق ورزيدن به آدم ها نمرهً 20 گرفتم.
خاله اش معلم کلاس چهارم من بود. و اون هم حتما همهً نمره های من رو می دونست. از اون به بعد يک چيز عجيب در درونم شروع به حرکت کرد. خوابم نمی برد . با دوچرخه ام از پلاک 8 که خانهً خودمان بود ، تا پلاک 27 را هی می رفتم و می آمدم...آنقدر، که خسته می شدم و مثل مرده می افتادم تو خونه.....از اون سال ديگه هيچوقت شاگرد اول نشدم ، ولی باندازهً همهً شاگردهای اول دنيا ، از دوست داشتن و عشق ورزيدن به آدم ها نمرهً 20 گرفتم.
شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۱
دومين گردهمايی سورئاليستها برگزار شد....گزيده ای از يکی از متن های ارائه شده در اين گردهمايی :
"تا به فکر افتاد به ياد عشق افتاد......"
ما با رويا ها يمان زندگی خواهيم کرد حتی اگر تمامی دنيای بی رويای اطرفمان ما را رويايی بخوانند.....
دنيای ما:
"قلعه ای عظيم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است"
هنجارها ، ارزشها و سنت را به چالش می طلبيم ، تا نسل به ستوه آمده از بکن نکن های طولانی ، "مسافت سبز " اعتراض را تجربه کنند.
"انسان خسته نيست به ستوه آمده است...نگوئيد غمگين ، بگوئيد دلتنگ.."
دومين گردهمائی سورئاليستها
27 ارديبهشت ماه 1381 - تهران- هتل هما
"تا به فکر افتاد به ياد عشق افتاد......"
ما با رويا ها يمان زندگی خواهيم کرد حتی اگر تمامی دنيای بی رويای اطرفمان ما را رويايی بخوانند.....
دنيای ما:
"قلعه ای عظيم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است"
هنجارها ، ارزشها و سنت را به چالش می طلبيم ، تا نسل به ستوه آمده از بکن نکن های طولانی ، "مسافت سبز " اعتراض را تجربه کنند.
"انسان خسته نيست به ستوه آمده است...نگوئيد غمگين ، بگوئيد دلتنگ.."
دومين گردهمائی سورئاليستها
27 ارديبهشت ماه 1381 - تهران- هتل هما
چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۱
خدا با من تسويه حساب کرد. دو ماه است که بخاطر عظمتی که در چشمانش ديدم چيزی ننوشتم.....ولی او تمامی ننوشتن ها و تمامی موجوديتم را در ترازوی دقيقی اندازه گرفت و گفت " نمی ارزد".....ولی .خوشحالم...راحتم....همه را بخشيده ام...و به همه دنيا عشق می ورزم......دنيای بی نهايت زيبائی در روبرويم قرار دارد و قلمی که از شوق دوست داشتن بی تاب است.....حالا سبک بار ، آرام و عاشق به ابرهای پر باری که آسمان شهر را پوشانده است نگاه می کنم......با دلی پر از شور....به خدا می گويم: با من تسويه حساب کردی....ولی من نمی خواهم از کسی حساب بکشم.....همه را می بخشم.....همه را.......من ....سپهبد سورنا ، در شهر پر ابر و پر دروغ ، بر پيشانی تک تک کسانی که از من بدشان می آيد ، بوسه می زنم......
مسيح را می بينم که بر تپهَ جلجتا به صليب کشيده می شود ، در حالی که قلبش مالامال از عشق به همه کسانی است که از مرگ او خشنودند..........
مسيح را می بينم که بر تپهَ جلجتا به صليب کشيده می شود ، در حالی که قلبش مالامال از عشق به همه کسانی است که از مرگ او خشنودند..........
چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۰
نمی دانم چه بنويسم....نمی دانم چگونه می توانم بنويسم...هميشه و در تمام عمر، تغييرات ناگهانی و شديد آدمها را مسخره کرده ام ولی حالا خودم بنا گاه تمام آن چه تا بحال داشته ام و تمام آنچه که تا به امروز نوشته ام را سخت عجيب و غير قابل دفاع می بينم... دنيا رمز الود و شک آلود ذهنم و در گيری ممتدی که بين سنت و مدرنيسم داشت ، بناگاه فرو ريخته ...و من....و من سپهبد سورنا در زير آسمان آبی ناگهان خود را تنها ولی آرام و خوشبخت می بينم...من در حال پوست انداختنم.....شايد بعد از سالها گشت و گذار در ديار شک ، حالا نوبت چشيدن طعم يقين باشد........حالا ديگر در گوشم هيچ صدائی نيست جز صدای در هم غلتيدن موجهای سبز دريا......و در چنين فضای بی نظيری ، تنها کاری که هرگز نمی توانم بکنم ، نوشتن است....فقط بايد خوب خوب نگاه کنم....چشمانم سالهاست که چنين آرامش پر شکوهی را نديده است......از اين به بعد تا موقعی که نمی دانم ، Weblog من، سپهبد سورنا ، تعطيل است....شايد همهً اينها بخاطر عظمتی بود که در چشمان شهيد يک استوار يکم ديدم......اگر آن عظمت ، يک استوار يکم باشد، پس من کی هستم؟....شايد سرباز دون پايه ای که لباس يک سپهبد را دزديده است...و شا يد هم...نمی دانم....خدا نگهدار....
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۰
تو تنها نقطه اتکا من با انسانيت هستی. سالها بچه خوبی بوده ام و مثل يک بره آرام هر صبح و هر شام در چرا گاه سنت چريده ام و لی حالا فهميده ام که بد بودن چه عالی است و جهنم چه جای شور انگيزی است. جهنمی که بوسيدن در آن به مقدمات و موًخرات نياز ندارد ودر آن دوست داشتن آدمها مستلزم اجازه از اين و آن تيست. من تشنه سوختن در جهنم وجودت هستم. . من از بهشت سنتی های احمق متنفرم و حالا دارم کم کم حالت حوا را در آن عصر ملال آور بهشت درک می کنم که چگونه بخاطر فرار از آن خوشبختی يکنواخت و خسته کننده شورش کرد تا آدم شود و من با کشف تو بيکباره پايم را از بهشت توهين ، اتهام و نفرت بيرون گذاشتم و به دنيای موهای نا آرام و لبهای رنگارنگ قدم گذاشتم تا آدم شوم.
چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۰
مشکل آنها سرخی گونه های توست. آنها هيچگاه بخاطر سرخی خونهای به نا حق ريخته شده کسی را محاکمه نکرده اند ولی همان سرخی اندک گونه های بی نظيرت فرياد آنها را در می آورد. آنها ظاهر تو را در گزينش بدويشان رد می کنند و اصلا موضوع گزينش به عظمت سمفونی بيست و پنجم موتسارت نمی رسد. آنها فقط حرفشان همان چند شاخهً نا آرام موی توست که خوب می دانم که به هيچ مصلحتی آرام نمی شوند و تا ابد در حال فرار از زندان تحجر هستند....
اشتراک در:
پستها (Atom)