دومين گردهمايی سورئاليستها برگزار شد....گزيده ای از يکی از متن های ارائه شده در اين گردهمايی :
"تا به فکر افتاد به ياد عشق افتاد......"
ما با رويا ها يمان زندگی خواهيم کرد حتی اگر تمامی دنيای بی رويای اطرفمان ما را رويايی بخوانند.....
دنيای ما:
"قلعه ای عظيم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است"
هنجارها ، ارزشها و سنت را به چالش می طلبيم ، تا نسل به ستوه آمده از بکن نکن های طولانی ، "مسافت سبز " اعتراض را تجربه کنند.
"انسان خسته نيست به ستوه آمده است...نگوئيد غمگين ، بگوئيد دلتنگ.."
دومين گردهمائی سورئاليستها
27 ارديبهشت ماه 1381 - تهران- هتل هما
چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۱
خدا با من تسويه حساب کرد. دو ماه است که بخاطر عظمتی که در چشمانش ديدم چيزی ننوشتم.....ولی او تمامی ننوشتن ها و تمامی موجوديتم را در ترازوی دقيقی اندازه گرفت و گفت " نمی ارزد".....ولی .خوشحالم...راحتم....همه را بخشيده ام...و به همه دنيا عشق می ورزم......دنيای بی نهايت زيبائی در روبرويم قرار دارد و قلمی که از شوق دوست داشتن بی تاب است.....حالا سبک بار ، آرام و عاشق به ابرهای پر باری که آسمان شهر را پوشانده است نگاه می کنم......با دلی پر از شور....به خدا می گويم: با من تسويه حساب کردی....ولی من نمی خواهم از کسی حساب بکشم.....همه را می بخشم.....همه را.......من ....سپهبد سورنا ، در شهر پر ابر و پر دروغ ، بر پيشانی تک تک کسانی که از من بدشان می آيد ، بوسه می زنم......
مسيح را می بينم که بر تپهَ جلجتا به صليب کشيده می شود ، در حالی که قلبش مالامال از عشق به همه کسانی است که از مرگ او خشنودند..........
مسيح را می بينم که بر تپهَ جلجتا به صليب کشيده می شود ، در حالی که قلبش مالامال از عشق به همه کسانی است که از مرگ او خشنودند..........
چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۰
نمی دانم چه بنويسم....نمی دانم چگونه می توانم بنويسم...هميشه و در تمام عمر، تغييرات ناگهانی و شديد آدمها را مسخره کرده ام ولی حالا خودم بنا گاه تمام آن چه تا بحال داشته ام و تمام آنچه که تا به امروز نوشته ام را سخت عجيب و غير قابل دفاع می بينم... دنيا رمز الود و شک آلود ذهنم و در گيری ممتدی که بين سنت و مدرنيسم داشت ، بناگاه فرو ريخته ...و من....و من سپهبد سورنا در زير آسمان آبی ناگهان خود را تنها ولی آرام و خوشبخت می بينم...من در حال پوست انداختنم.....شايد بعد از سالها گشت و گذار در ديار شک ، حالا نوبت چشيدن طعم يقين باشد........حالا ديگر در گوشم هيچ صدائی نيست جز صدای در هم غلتيدن موجهای سبز دريا......و در چنين فضای بی نظيری ، تنها کاری که هرگز نمی توانم بکنم ، نوشتن است....فقط بايد خوب خوب نگاه کنم....چشمانم سالهاست که چنين آرامش پر شکوهی را نديده است......از اين به بعد تا موقعی که نمی دانم ، Weblog من، سپهبد سورنا ، تعطيل است....شايد همهً اينها بخاطر عظمتی بود که در چشمان شهيد يک استوار يکم ديدم......اگر آن عظمت ، يک استوار يکم باشد، پس من کی هستم؟....شايد سرباز دون پايه ای که لباس يک سپهبد را دزديده است...و شا يد هم...نمی دانم....خدا نگهدار....
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۰
تو تنها نقطه اتکا من با انسانيت هستی. سالها بچه خوبی بوده ام و مثل يک بره آرام هر صبح و هر شام در چرا گاه سنت چريده ام و لی حالا فهميده ام که بد بودن چه عالی است و جهنم چه جای شور انگيزی است. جهنمی که بوسيدن در آن به مقدمات و موًخرات نياز ندارد ودر آن دوست داشتن آدمها مستلزم اجازه از اين و آن تيست. من تشنه سوختن در جهنم وجودت هستم. . من از بهشت سنتی های احمق متنفرم و حالا دارم کم کم حالت حوا را در آن عصر ملال آور بهشت درک می کنم که چگونه بخاطر فرار از آن خوشبختی يکنواخت و خسته کننده شورش کرد تا آدم شود و من با کشف تو بيکباره پايم را از بهشت توهين ، اتهام و نفرت بيرون گذاشتم و به دنيای موهای نا آرام و لبهای رنگارنگ قدم گذاشتم تا آدم شوم.
چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۰
مشکل آنها سرخی گونه های توست. آنها هيچگاه بخاطر سرخی خونهای به نا حق ريخته شده کسی را محاکمه نکرده اند ولی همان سرخی اندک گونه های بی نظيرت فرياد آنها را در می آورد. آنها ظاهر تو را در گزينش بدويشان رد می کنند و اصلا موضوع گزينش به عظمت سمفونی بيست و پنجم موتسارت نمی رسد. آنها فقط حرفشان همان چند شاخهً نا آرام موی توست که خوب می دانم که به هيچ مصلحتی آرام نمی شوند و تا ابد در حال فرار از زندان تحجر هستند....
دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۰
(من و يک شب دلگير.2)
صدای شنيدن يک message از ICQ مرا بخود می آورد. بسرعت پشت کامپيوتر می نشينم. دختری نوشته - سلام سورنا . برايش می نويسم - سلام ...:)))
- چه خبره ، چرا اينقدر خوشحالی؟
- تو کتاب زوربای يونانی رو خوندی؟
- آره ...حالا چرا نصف شبی به فکر اون افتادی؟.راستی تو از کجا چت می کنی؟ من از تهرانم.
.........................................................................................
حالا نزديک به دو ساعت است که دارم چت می کنم . دختر برايم می نويسد -Kiss . در دل به شوق آمده ام و بی اختيار به ياد جملهً زوربا می افتم. ..با شادی برايش می نويسم -Kissssssssssss
با خودم می گويم که اين تهران عجب شهر معرکه ای است. راستی در دل اين شب تاريک چند هزار بوسه ، در لابلای سيم ها و شبکه ها ، از طرف کسانی که همديگر را نمی شناسند در حال رد و بدل شدن است؟..دستم را روی سيم مودم می گذارم. داغی مطبوعی را حس می کنم. سيم را می بوسم.
سپيدی سحرگاه را از طبقهً پنجم می بينم و از اينکه در شهر عاشقان نفس می کشم بی نهايت خوشحالم. دستان خدا را روی شانه هايم حس می کنم . انگار صدای خدا را می شنوم که می گويد " سپهبد ! بگرد ، برقص ، فرياد کن و بيشتر از همه دوست بدار که دوست داشتن تنها راز هستی است."
پنجرهً اتاقم را باز می کنم. هوای سردی به صورتم می خورد . در مشتم بوسه ای می گذارم و با تمام قدرت به طرف شهر پرتابش می کنم...
صدای شنيدن يک message از ICQ مرا بخود می آورد. بسرعت پشت کامپيوتر می نشينم. دختری نوشته - سلام سورنا . برايش می نويسم - سلام ...:)))
- چه خبره ، چرا اينقدر خوشحالی؟
- تو کتاب زوربای يونانی رو خوندی؟
- آره ...حالا چرا نصف شبی به فکر اون افتادی؟.راستی تو از کجا چت می کنی؟ من از تهرانم.
.........................................................................................
حالا نزديک به دو ساعت است که دارم چت می کنم . دختر برايم می نويسد -Kiss . در دل به شوق آمده ام و بی اختيار به ياد جملهً زوربا می افتم. ..با شادی برايش می نويسم -Kissssssssssss
با خودم می گويم که اين تهران عجب شهر معرکه ای است. راستی در دل اين شب تاريک چند هزار بوسه ، در لابلای سيم ها و شبکه ها ، از طرف کسانی که همديگر را نمی شناسند در حال رد و بدل شدن است؟..دستم را روی سيم مودم می گذارم. داغی مطبوعی را حس می کنم. سيم را می بوسم.
سپيدی سحرگاه را از طبقهً پنجم می بينم و از اينکه در شهر عاشقان نفس می کشم بی نهايت خوشحالم. دستان خدا را روی شانه هايم حس می کنم . انگار صدای خدا را می شنوم که می گويد " سپهبد ! بگرد ، برقص ، فرياد کن و بيشتر از همه دوست بدار که دوست داشتن تنها راز هستی است."
پنجرهً اتاقم را باز می کنم. هوای سردی به صورتم می خورد . در مشتم بوسه ای می گذارم و با تمام قدرت به طرف شهر پرتابش می کنم...
یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۰
(من و يک شب دلگير..1)
شب به نيمه نزديک می شود و من بعد از مدتها دلم گرفته و از تنهايی ممتدی که سالها گاه گاه به سراغم می آيد غمگين شده ام. در اتاقم قدم می زنم . از اين سو به آن سو ، آز آن سو به اين سو..
راستی چرا دلم گرفته؟ من که با شورشم و کشف سورئاليسم ، به يک شادی و خوشبختی طولانی رسيده ام ، پس از چه ناراحتم؟ از چه غمگينم؟ حس می کنم که چيزی را از دست داده ام. باز هم قدم می زنم ، حالا آنقدر تند که به دويدن شبيه است . طبقهً پنجم می لرزد و از تکانهايش ، مونيتور کامپيوتر که خودبخود خاموش شده ، روشن می شود. حالا اتاق کمی روشن شده ولی دلم همچنان تاريک و غم زده است.
با خود می گويم ، راستی سپهبد ، تو چه چيزی را از دست داده ای؟ دلت از نبودن چه چيزی مثل بلور شکننده شده است؟
حالا که فکر می کنم می بينم که سورئاليسم چه گناهان بزرگی را برای من به ثواب تبديل کرده است...شايد خدا را از دست داده باشم...ترس وجودم را در بر می گيرد.. راستی خدا در کجای ذهن من جای دارد؟ چرا او را نمی بينم ؟ چرا حسش نمی کنم؟ نکند تمامی زندگی و روياهايم غرق گناه باشد؟
چشمهايم را می بندم و از انبوه کتابهايی که روبرويم هست ، يک کتاب بر می دارم و بازش می کنم تا شايد با مطلبی و نوشته ای دلم کمی آرام شود. کتاب زوربای يونانی نوشته نيکوس کازانتزکيس را باز کرده ام ، مطلبی از زوربا به چشمم می خورد که می گويد؟
" تنها گناهی که خدا آن را هيچوقت نخواهد بخشيد ، اين است که زنی از تو تقاضای بوسه ای بکند و تو آن را رد کنی.."
بی اختيار می خندم. راستی که چقدر من بی گناه و پاکم. ...حالا می رقصم ..تند و سريع ..طبقه پنجم می لرزد
شب به نيمه نزديک می شود و من بعد از مدتها دلم گرفته و از تنهايی ممتدی که سالها گاه گاه به سراغم می آيد غمگين شده ام. در اتاقم قدم می زنم . از اين سو به آن سو ، آز آن سو به اين سو..
راستی چرا دلم گرفته؟ من که با شورشم و کشف سورئاليسم ، به يک شادی و خوشبختی طولانی رسيده ام ، پس از چه ناراحتم؟ از چه غمگينم؟ حس می کنم که چيزی را از دست داده ام. باز هم قدم می زنم ، حالا آنقدر تند که به دويدن شبيه است . طبقهً پنجم می لرزد و از تکانهايش ، مونيتور کامپيوتر که خودبخود خاموش شده ، روشن می شود. حالا اتاق کمی روشن شده ولی دلم همچنان تاريک و غم زده است.
با خود می گويم ، راستی سپهبد ، تو چه چيزی را از دست داده ای؟ دلت از نبودن چه چيزی مثل بلور شکننده شده است؟
حالا که فکر می کنم می بينم که سورئاليسم چه گناهان بزرگی را برای من به ثواب تبديل کرده است...شايد خدا را از دست داده باشم...ترس وجودم را در بر می گيرد.. راستی خدا در کجای ذهن من جای دارد؟ چرا او را نمی بينم ؟ چرا حسش نمی کنم؟ نکند تمامی زندگی و روياهايم غرق گناه باشد؟
چشمهايم را می بندم و از انبوه کتابهايی که روبرويم هست ، يک کتاب بر می دارم و بازش می کنم تا شايد با مطلبی و نوشته ای دلم کمی آرام شود. کتاب زوربای يونانی نوشته نيکوس کازانتزکيس را باز کرده ام ، مطلبی از زوربا به چشمم می خورد که می گويد؟
" تنها گناهی که خدا آن را هيچوقت نخواهد بخشيد ، اين است که زنی از تو تقاضای بوسه ای بکند و تو آن را رد کنی.."
بی اختيار می خندم. راستی که چقدر من بی گناه و پاکم. ...حالا می رقصم ..تند و سريع ..طبقه پنجم می لرزد
اشتراک در:
پستها (Atom)